خرید بک لینک
حماقت از احساس هایی است که به طور عجیبی به من علاقه مند است . از آن وفادار هاست که زود به زود سر می زند. اما من از دیدنش هیچ خوشحال نمی شوم ایششش ای می کنم و با نازک کردن چشمم رو بر می گردانم . اما متاسفانه بهش بر نمی خورد . احساس حماقت می کنم چون زود باور می کنم . اعتماد می کنم . حرف می زنم و زود می بخشم . اگر دقیق بررسی شود احتمال دارد که نسبم به پطروس نیز برسد . بعضی وقتا به خودم میگویم باید کمی نامادری سیندرلا شوم و کمی هم چس بازی در بیاورم . اما نمی شود . دلم نمی آید اذیت کنم . البته خیلی وقت ها هم حساسات هیتلر گونه گریبانم را می گیرند و چشمه هایی از اقتدار در من می جوشند که اجازه ی سوء استفاده را به کسی ندهد .

خستگی این روز ها تبدیل به موجودی شرور شده که در سایه ها پنهان می شود و وقتی متوجهش نیستم مثل دیوانه ساز ها لبانش را به لبانم می چسباند و انرژی را از درونم می مکد . مث همین دیشب که دراز کشیدن ده دقیقه ای را به خوابی یک ساعته تبدیل کرد . بدون اینکه اجازه بدهد چراغ را خاموش کنم .

lana del rey که معرف حضورتون هست ؟ این از آهنگ های خیلی مورد علاقمه never let me go

از همه ی کتاب های مجموعه داستان کوتاه هاروکی موراکامی "کجا ممکن است پیدایش کنم"را بیشتر دوست می دارم . پیشنهاد می شود .

پ.ن : ممنونم پونه ی عزیز . ممنون که این لبخند عمیق رو رو لبام نشوندی .


برچسب: نویسنده: golchin تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 19:40

صفحه بندی