از تن ها فاصله می گیرم و به اشیاء می پیوندم، چشمانم سبز می شود، وه ... که چه زیباست منظره پیش چشمانم! با لبخندی ملیح حاکی از رضایت لحظه ای، چشمانم را می بندم و نفس می کشم. هوای سرد صبحگاهی را حریصانه به ریه های بی رمقم فرو می دهم، ذهنم را از تمام اندیشه های پرتشویش تهی می کنم و تنها دمی به نفس کشیدن می اندیشم، چه خنکایی دارد، آرام چشم می گشایم و در امتداد چمنزار پیش می روم، می روم و می روم ...
کمی آن طرف تر دره ای زیبا چشم جانم را می نوازد و چه حریص می شوم و ابلیس اندیش!!! هوس می کنم با گامی فراتر به ّآغوش مرگ بشتابم و تمام زیبایی ها را لمس کنم، به آسمان می نگرم و حیران می گویم: خداوندا ... دره ی زیبای تو نیز می تواند بستر مرگ باشد!!!
آرام و بی هدف قدم به سوی شگفتی ها می گذارم، پله های سنگی مارپیچ پر از راز و شگفتی، گویی آلیس پا را به سرزمین عجایب نهاده ... صدای گنجشک ها و نغمه سرایی پرندگان، اندیشه ام را خنک می کند، با دستانم طراوت برگهای درختان سربه فلک کشیده را لمس می کنم، اینجا پائیز و تابستان دست به دست هم داده اند و فصلی تازه در تقویم طبیعت خلق کرده اند. رنگ آمیزی طبیعت خیال چشمانم را نوازش می کند، هیس ... گوش کن .... صدای زمزمه آب است؟؟؟ آری ... و چه گوش نواز است موسیقی الهی طبیعت، چقدر زیباست چیدمان تابلوی هفت هزار رنگ خلقت خداوندی!!! نمی دانم چه در انتظارم است، پا را قدری آن سوتر می گذارم و ناگهان در زمین فرو می روم، دستانم را به تخته سنگی محکم می گیرم و خودم را بالا می کشم، آری باتلاقی خود را در زیر طراوت نیلوفرهای آبی مدفون کرده !!!
آنگاه که از چنگال هوشدار مرگ می گریزم پا را به سطحی هموار می گذارم، دستانم را باز می کنم و کودکانه چرخ می زنم، بلند و رسا قهقهه می زنم، قدری خدا را در آغوش می گیرم، نفس می کشم و ناگهان سکوتی تمام تنم را فرا می گیرد، رو به آسمان می کنم و می گویم: خداوندا بیا قدری باهم راه برویم، نگاه کن ... اینجا زمین توست اما به گمان من اینجا تکه ای دور افتاده از بهشت موعود توست، بنگر که چه زیبا و بکر مانده ... فقط کافیست حرص و آز اشرف مخلوقاتت دامن اینجا را نیز بگیرد .... آنگاه اینجا می شود آن سوی سکه، می شود جهنم موعود!!!
سرعین ... پنجشنبه زیبا
برچسب:
نویسنده: golchin