سال نود بود که باهم آشنا شدیم چه آشنای غریبی بود برایم در عین اینکه درونم شوری به پابود ظاهرم را آرام نگه میداشتم دوشب قبل از عید غدیر کار گروهیمان تمام شد او آماده رفتن به قم بود کار خیری در پیش داشت صبح که سر کار رفتم خیلی ذوق داشتم فقط خودم از حال خودم با خبر بودم ...چند لحظه بعد اونم اومد کنار بقیه اگه گفتین با چه تیبی بود کت و شلوار طوسی چقدر زیبا شده بود خیلی خواستنی شده بود من وقتی فکر شو میکردم که دیگه نمیبینمش حالم گرفته تر میشد تو این چند روز همه تو حال عید و خوشحالی بودن اما من غرق در افکار خودم بودم ....کاش برای ثبت نام کار گروهی نرفته بودم که الان غبطه خیلی چیزهارو بخورم
چشمانش رنگی بودبا نگاه کردن به من ،من در خودم حل میشدم گاهی شرم میکردنم و سکوت تا اون لحظه چنین اتفاقات برام بی معنی بود ...
صورتش سفید وزیبا همچون دل پاکش رک بود اما بجا حرفی را میزد عصبانی میشد ...
قبل از کار گروهی
برچسب:
نویسنده: golchin
تاريخ: شنبه
27 مهر
1392 ساعت: 13:24