خرید بک لینک
*بی خبر می آید... یک گوشه از همین اتاق کز می کند و از دور خیره می شود به چشم های خستهام ... انگار سالهاست می شناسمش ....

به هر کجا می روم او هم می آید.... خودش تنهاست اما تنهایم نمی گذارد.... حتی میان شلوغی و ازدحام آدمهایی که فقط از کنار هم رد می شوند و بی خبر می گذرند....

بی خبر می آید اما بیخبر نمی رود.... همیشه قبل از هر بار رفتن، غمگین، نگاهم می کند تا از رفتنش شوکه نشوم.... به خاطر همین بودنهای همیشگیاش ممنونم...

راستش بدجور وابستهاش شده ام طوری که اگر روزی از قلمرو احساسم دور شود... نگرانش می شوم و دلم هوایش را می کند...

از تو ممنونم جناب تنهايي....


برچسب: نویسنده: golchin تاريخ: يکشنبه 21 مهر 1392 ساعت: 22:23

صفحه بندی