اشعار شهادت امام باقر ع 92 تقدیم به خادمان بازمانده آخر کربلای حسین ع . یک صلوات
تو که بر چشم خلق جا داری
نوری و جلوه ی خدا داری
نور چشمان حضرت سجاد
ریشه در باغ هل اتی داری
ثمر نخل احمدی که نسب
ز حسین و ز مجتبی داری
پسر سیّد البُکاء هستی
سرگذشتی پر از بلا داری
یادگاری ز لاله های عطش
بر دلت داغ کربلا داری
تو غروب سپیده را دیدی
عمّه ی قد خمیده را دیدی
همه جا گرد غصه پاشیدند
با سر تیغ و نیزه گل چیدند
دست های سیاه بر سر تو
سنگ های کبود باریدند
چشم هایی که گریه می کردند
سیلی و تازیانه می دیدند
مردم کوچه ی یهودی ها
دور سرها مدام رقصیدند
بی ابالفضل، کودکان یتیم
روی خشت خرابه خوابیدند
این همه غم که بر سرت آمدند
کودکیِ تو را رقم می زد
***علی صالحی***
از سوز تشنگی جگرم ناله می کند
نذر حسین، روضه ی ده ساله می کند
یاد لبان خشک و عطش خورده ی حسین
بین دو نهر آب مرا واله می کند
آری منای من شده یک عمر خون دل
این غم مرا شبیه به آلاله می کند
امروز یاد کرب و بلا می کشد مرا
در گلشن بقیع، مرا لاله می کند
من آشنای کعب نی و تازیانه ام
زخمم نظر به گریه ی غسّاله می کند
از بسکه سر به پیش نگاه ترم شکست
چشمم عجیب همدمی ژاله می کند
نوری که بود شاهدم از قتلگاه سرخ
حالا چه سبز دور سرم هاله می کند
این مادر است و این پدر و جدّ اطهرم
زهرا مرا خلاص ز قتّاله می کند
یادش بخیر محفل عمّه سه ساله ام
یاد خرابه روز و شبم ناله می کند
هرگاه یاد کوفه و شام بلا کنم
بغضم هنوز، لعنت دجّاله می کند
کف می زدند و تابع رقّاصه می شدند
دردم از آن اهانت رجّاله می کند
هرکه شبیه من ره این کاروان گرفت
خود را به آه فاطمه همناله می کند
یا جدّی الغریب فدای غریبی ات
صوت الحزین، هنوز مرا ناله می کند
***محمود ژولیده***
عاقبت آه کشیدم نفس آخر را
نفس سوخته از خاطره ای پرپر را
روضه خوانی مرا گرم نمودی امشب
روضه ی آنهمه گل، آنهمه نیلوفر را
آخرین حلقه ی شبهای محرّم هستم
شکر ای زهر ندیدم سحـری دیگر را
باورم نیست هنوز آنچه دو چشمم دیده است
باورم نیست تماشای تنی بی سر را
باورم نیست غروب و حرم و آتش و دود
دیـدن سـوختن چارقد دختر را
غارت خود و علم، غارت گهواره و مشک
غـارت پیرهــن و غـارت انگشتر را
ذوالجناحی که ز یالش به زمین خون می ریخت
نیـزه هایی که ربـودند ســر اصـغر را
آه در گوشه ی ویرانه که دق مرگ شدیم
تا کـه همبـازی من زد نفس آخـر را
کمک عمّه شدم تا بدنش خاک کنیم
بیـن زنجیر نهـان کرد تنی لاغــر را
چنگ بر خاک زدم تا که به رویش ریزم
سرخ دیدم بدنش... تکّه ای از معجر را
***حسن لطفی***
مانده داغی عظیم بر جگرت
عکس راسی به نیزه،در نظرت
هر شب جمعه خون دل خوردی
پای ذکر مصیبت پدرت
پای روضه به جای قطره ی اشک
خون و خونابه ریخت از بصرت
می توان دید عکس زینب را
بین قاب کبود چشم ترت
سوختی سرو باغ فاطمیون
زهر آتش زده به برگ وبرت
گر گرفته فضای حجره ی تان
تحت تاثیر آه شعله ورت
مهر و تسبیح کربلایت را
داده ای ارثیه به گل پسرت
***وحید قاسمی***
نگاه چشم ترم کل صحنه ها را دید
در این میان فقط از دست زجر می ترسید
اگرچه سینه ام از هُرم زهر می سوزد
ولی وجود من از داغ کربلا خشکید
چه گویمت که کجا رفتم و چه ها دیدم
در اوج کودکیم قامتم ز غصه خمید
چه گویمت که در آنجا چه ظلم ها کردند
چه لاله ها چه قدر غنچه ها که دشمن چید
چه گویمت من از آن لحظه که عمو می رفت
کنار آب رسید و نمی از آن نچشید
چه گویمت من از آن لحظه که علم افتاد
حرم نه کل جهان بود که ز هم پاشید
چه گویمت که امامی ز صدر زین افتاد
و نیزه ها که تن پادشاه را بوسید
مقابل من و عمه... رقیه سیلی خورد
هزار مرتبه ازدرد هی به خود پیچید
میان قافله او را نشانه می کردند
چه لحظه ها که مغیلان به پای او نرسید
چه بوسه ها که نزد عمه جان به صورتمان
به جای زخم کبودی به جای دست پلید
در آن دقیقه که از تل نگاه می کردم
تمام موی سرم شد شبیه عمه سفید
اگر چه زهر جفا قاتلی به قلبم شد
ولی قدم فقط از داغ کربلا خم شد
***مهدی نظری***
سینه ام چون تلاطم دریا
چشم من چشمه ی غم دنیا
داده ام این دل اسیرم را
دست بال و پر کبوترها
همره بالهایشان بردند
تا بسازند سایبانی را
سایبانی برای خاک بقیع
حائلی بین آفتاب آنجا
بوی غربت هزار سالی هست
که از آن خاک
می رود بالا
غم میان دلم چو زائر شد
غصه دار امام باقر شد
زهر دادند عمق جانت را
تیره کردند آسمانت را
و گرفتند با شراب زهر
قوت دست مهربانت را
مگر آن چشم ها نمی دیدند
بال پرواز بی کرانت را
دم آخر مرور می کردی
روضه ی درد بی امانت را
به خدا چشم های تو می دید
رخ نیلی عمه جانت را
داغ بازار شام یادت بود
بارش سنگ بام قوم یهود
در میان شلوغی و فریاد
بین آشوب شهر سنگ آباد
وقت آغاز سنگ باران ها
عمه زینب نجاتمان می داد
پیش چشم رباب بی کودک
پیش بابای بی کسم سجاد
سر اصغر که بی تعادل بود
از روی نیزه بارها افتاد
تازیانه به هر طرف می برد
کودکان را چو
کاه بر روی باد
دیدم آنجا تمام غم ها را
زخم زنجیر پای بابا را
***مسعود اصلانی***
مردی از خانواده? خورشید
امتداد غم امام شهید
انعکاس صدای عاشوراست
روضه های غروب مناست
مرد سجاده، مرد نافله ها
مرد شب زنده دار قافله ها
مردی از جنس آیه تطهیر
خستگی های بردن زنجیر
هم سفر با ستاره? غم هاست
«کربلا زاده» محرّم هاست
هم نژاد امام بی کفنان
دومین مرد کاروان زنان
راه طی کرده? بیابان ها
قدم زخمی مغیلان ها
یاد خون طپنده? گودال
خنده های زننده? گودال
زخم بال و پر کبوترها
پا به پای اسارت سرها
غیرت دست بسته محمل
شاهد التماس دخترها
کوچه کوچه؛ گذر گذر، همه جا
هم رکاب صدای حنجرها
برگ سبزی است با نشانه? سرخ
کودک زیر تازیانه? سرخ
طفل رفته، خمیده برگشته
باغ گل رفته چیده برگشته
آفتاب کمی غروب شده ست
گل یاس بنفشه کوب شده ست
آشنای صدای سلسله هاست
سوزش ناگهان آبله هاست
او که آیینه? محرم بود
گریه هایش به رنگ ماتم بود
از ستاره گرفته تا شبنم
از بنفشه گرفته تا مریم
همه محو صدای او هستند
پای مرثیه های او هستند
***علی اکبر لطیفیان***
یک طرف کاغذ و یک سو قلمش افتاده
قلمش نه دمِ تیغ دو دمش افتاده
مثل روز دهم از فرط عطش با طفلان
درشب حجره به روی شکمش افتاده
آخرین لحظه همان لحظه ی تلخی ست که مرد
دیده از دست ابالفضل علمش افتاده
دیده که دست و سر و چشم عمو عباسش
تا دم علقمه در هر قدمش افتاده
نفسش را رمقی نیست و در خاطر مرد
زخمهای تن آقا رقمش افتاده
بعد اینقدر مصیبت که سرش آوردند
تازه تیغ آمده بر قدّ خمش افتاده
آخرین لحظه به یاد فقط این جمله ی "شمر"
که:"خودم می کِشم و می کُشمش"افتاده
دمش از بسکه حسینی ست چو پایین رفته
باز در پای دمش بازدمش افتاده
مثل بین الحرمین است مدینه اما
سر پا نیست... دراین سو حرمش افتاده
***مهدی رحیمی***
امشب
از آسمان چشمانت
دسته دسته ستاره می چینم
در غزل گریهی زلالت آه
سرخی چارپاره می بینم
زخمهای دل غریبت را
مرهم و التیام آوردم
باز از محضر رسول الله
به حضورت سلام آوردم
در شب تار تیره فهمی ها
روشنی را دوباره آوردی
آسمان را کسی نمی فهمید
تا که با خود ستاره آوردی
ساحت مستجاب سجاده!
بندگی را تو یادمان دادی
دل ما شد اسیر چشمانت
دلمان را به آسمان دادی
آیه آیه پیام عاشورا
در احادیث روشنت گل کرد
امتداد قیام عاشورا
در تب اشک و شیونت گل کرد
دم به دم در فرات چشمانت
ماتم کربلا مجسم بود
چشمه تو لحظه ای نمی آسود
همهی عمر تو محرم بود
چلچراغی ز گریه روشن کرد
در دلم اشک بی امان تو
تا همیشه منای چشمانم
وقف اندوه بی کران تو
در غروب غریب دلتنگی
ناگهان حال تو مشوش شد
جان من! روی زین زهرآلود
پیکرت سوخت غرق آتش شد
گرچه از شعله های کینه شان
پیکر تو سه روز می سوزد
ولی از داغهای روز دهم
جگر تو هنوز می سوزد
آه آتشفشان چشمانت
دیر سالیست بی گدازه نبود
همهی عمر خون دل خوردی
داغهای دل تو تازه نبود
دیده بودی سه روز در گودال
پیکر آسمان رها مانده
سر سالار قافله بر نی
کاروان بی امان رها مانده
چه کشیدی در آن غروبی که
نیزه ها ازدحام می کردند
سنگها بر لبی ترک خورده
بوسه بوسه سلام می کردند
دل تو روی نیزه ها می رفت
دستهایت اسیر سلسله بود
قاتلت زهر کینه ها، نه نه!
قاتلت خنده های حرمله بود
جان سپردی همان غروبی که
عشق بر روی نیزه معنا شد
دل تو در هجوم مرکب ها
بین گودال ارباً اربا شد
هر کس که تا حضور تو
راهی نمی شود
علمش به جز زیان و
تباهی نمی شود
هر قطره که به محضر
دریا نمی رسد
سر چشمهی علوم الهی نمی
شود
بی بهره است از تو و
انفاس قدسی ات
اندیشه ای که لا یتناهی
نمی شود
جابر شدن زراره شدن با
نگاه توست
آقای من اگر تو نخواهی
نمی شود
کون و مکان اداره شود
با اراده ات
عالم دخیل بسته به
نعلین ساده ات
یوسف رحیمی
برگ سبزی است با نشانهٔ
سرخ
کودک زیر تازیانهٔ سرخ
طفل رفته، خمیده برگشته
باغ گل رفته چیده برگشته
آفتاب کمی غروب شده ست
گل یاس بنفشه کوب شده ست
آشنای صدای سلسله هاست
سوزش ناگهان آبله هاست
او که آیینهٔ محرم بود
گریه هایش به رنگ ماتم بود
از ستاره گرفته تا شبنم
از بنفشه گرفته تا مریم
همه محو صدای او هستند
پای مرثیه های او هستند
علی اکبر لطیفیان
از تشنگی بی حد لب تشنه
ها بگو
از لحظه های بی کسی بچه
ها بگو
ای ناخدای کشتی طوفان
غصه - از
کشتی شکست خورده ی
کرببلا بگو
از ضجه های عمه ی سادات
روی تل
از تیر و تیغ و دشنه و
سرنیزه ها بگو
از لحظه ی شلوغی گودال
قتلگاه
از هوش رفت حضرت
خیرالنسا بگو
از لحظه ی غروب و هجوم
حرامیان
از شمر و زجر و حرمله ی
بی حیا بگو
از کفن و دفن جد غریبت
بگو به ما
از پاره پاره پیکر و
چند بوریا بگو
ای پابه پای دختر آقای
کربلا
از کوچه ی یهودی شام
بلا بگو
پای برهنه کوچه و بازار
رفته ای
آقا بگو که مجلس اغیار
رفته ای
علیرضا خاکساری
صورتی زرد شده وقت سفر
معلوم است
آتش سینه ای از دیده ی
تر معلوم است
به خودش روی زمین مثل
پدر می پیچد
از همین صحنه غم زهر و
جگر معلوم است
وسط حجره تنش روی زمین
افتاده
بین گرداب بلا فرض خطر
معلوم است
باقر آل پیمبر بدنش می
لرزد
در شب حادثه ای تلخ سحر
معلوم است
کمرش زخمی زنجیر و غم
شلاق است
اشک می بارد و داغی شرر
معلوم است
یاد آن کوچه و بازار و
غم ناموسش
خون رگ های عمو بین گذر
معلوم است
سنگ های سر کوچه چه
شتابی دارد
از سر نی به زمین خوردن
سر معلوم است
به روی پیرهنی که کفنش
شد آخر
حال جای قدم چند نفر
معلوم است
زیر لب گفت که تشنه ست
؛سرش را نبرید
در نگاهش چه غمی باز
مگر معلوم است
در میان قنوت چشمانم
عکس یک قبر خاکی افتاده
سنگ غربت شکسته بغضم را
دیده ام،صبر خود ز کف داده
کاروان دل شکسته ی من
رهسپار بقیع ویران است
زائرم،زائر امامی که
از غمش سینه بیت الاحزان است
**
با سلامی به محضرت آقا
پر کشیدم شبیه بال نسیم
السلام علیک یابن شهید
السلام علیک یابن کریم
**
آسمان کبود چشمانم
باز امشب بهانه می گیرد
در جوار مزار خاکیتان
مرغ دل آشیانه می گیرد
**
روز و شب دارم این نوا آقا
از چه بی بارگاه گردیدی
با هزاران مُرید درگاهت
از چه رو بی پناه گردیدی
**
ای امامی که غربت ارث شماست
شعله می بارد از گلستانت
زهر کینه چه بر سرت آورد
پدر و مادرم به قربانت
**
گر چه از زهر کینه می سوزی
شعله های غم تو دیرینه است
قدر کرب و بلا،بلا داری
این همان راز آه آیینه است
**
خاطرات درون ذهنت را
نیمه شب ها مرور می کردی
یاد غم های روز عاشورا
پلک خود را نمور می کردی
**
دیده ای در سنین کودکی ات
بین گودال،جسم بی سر را
چه کشیدی در آن غروب غریب
تا شنیدی صدای مادر را
**
ضرب سیلی و صورت نیلی
ظلم های امیه را خواندی
زیر لب با نوای جانسوزت
روضه های رقیّه را خواندی
**
لا به لای صدای تیر و کمان
ناله های رباب می آمد
چه بلایی سر علی آمد
که حسین با شتاب می آمد
**
مشک سقّا و اشک اهل حرم
گویی از حلقه اش نگین افتاد
لحظه ها لحظه های غارت شد
تا که عباس بر زمین افتاد
محمد فردوسی
گرد و غبار راه توام می
تکانی ام ؟
نه... باخودت مرا به
خدا می رسانی ام
از ابتدای خلقتم آقای
من شدی
صبح و مسا شاکر این
مهربانی ام
وقتی که دور میشوم از
تو زمینی ام
وقتی که با توام بخدا
اسمانی ام
از هفته ام سه شنبه اش
آقا برای توست
روز اش مدینه ای و شب
اش جمکرانی ام
در راه تو فنا شدن ام
عشق بازی است
آقا فدای تو همه ی
زندگانی ام
آقای خوب من پدر و
مادرم فدات
آقای خوب من به فدایت
جوانی ام
داری میان روضه ی خود
می کُشی مرا
داری مرا به کرببلا می
کِشانی ام
آماده ام حضرت آقای
روضه خوان
یک دوسه خط روضه برای
دلم بخوان
من پنجمین ولی خداوند
قادرم
همنام مصطفی و ملقب به
باقرم
گنجینه ی علوم الهی است
سینه ام
از نسل سفره دار کریم
مدینه ام
مشهور شهرم و کرم ابراز
می کنم
با یک نظر ز کار گره
باز می کنم
قبل از تهجد شب آن عشق
بازی ام
شهر مدینه شاهد سائل
نوازی ام
همیان به دوش کوچه ام و
ذره پرورم
ناز گدای شهر به یک
غمزه می خرم
بانی روضه های غروب منا
منم
پرچم به دوش ماتم
کرببلا منم
من شاهد مصیبت عظمای
عالمم
من شاهد غریبی آقای
عالمم
سجاد زاده ام پسر مرد
گریه ام
من آشنای غربت هم درد
گریه ام
با چشم خویش واقعه ایی
دیده ام عجیب
احرام بسته، قافله ایی
دیده ام غریب
با حاجیان فاطمه تا
همسفر شدم
از سرّ عشق بازی حق با
خبر شدم
آنان به کوی نسل الهی
قدم زدند
زیباترین منای خدا را
رقم زدند
دیدم که آب تحفه ی
نایاب می شود
کودک چگونه تشنه و بی
تاب می شود
دیدم چگونه جسم جوان
خرد می شود
شخصیت امام زمان خرد می
شود
دور امام نیزه و شمشیر
دیده ام
در گودی گلو اثر تیر
دیده ام
دیدم مفاصلی که ز هم
دور می شود
شاهی به ضرب نیزه ایی
منحور می شود
خنجر به دست شمر به
گودال می رود
زهرا کنار پیکرش از حال
می رود
چکمه به پا به جانب
مقتل دوید وای
روی ضریح سینه ی جدم
پرید وای
این جا به بعد مهر سکوتی
بر این لب است
گودال بوسه گاه خصوصی
زینب است
قاسم نعمتی
هفتم ماه است و باید
چشم ها گریه کنند
پا به پای روضه های هل
اتی گریه کنند
این قبیله بی نیاز از
روضه خوانی منند
که فقط کافی است گویم
کربلا گریه کنند
با همین گریه است که یک
چند روزی زنده اند
پس چه بهتر اینکه
بگذاریم تا گریه کنند
حال که گریه کن مردی
ندارد این غریب
لااقل زنxadها برایش در
منا گریه کنند
هر زمانی که میان خانه
روضه می گرفت
امرش این بود اهل خانه
با صدا گریه کنند
با سکینه می نشیند
"شیعتی" سر می دهد
آه جا دارد تمام آب ها
گریه کنند
چشم او شام غریبان دیده
بین شعله ها
عمه هایش در هجوم
اشقیاء گریه کنند
یاد دارد کعب نی هایی
که مانع می شدند
چشم های زخم آل مصطفی
گریه کنند
در قفای ذوالجناح با
عمه آمد قتلگاه
انبیاء را دید با خیر
النساء گریه کنند
عمه دردانه اش جان داد
تا اهل حرم
یا شوند آزاد از زنجیر
یا گریه کنند
یاد موی خاکی همبازی اش
تا میxadکند
دخترانش مو پریشان ای
خدا گریه کنند
جواد حيدري
خشکی ام رفت و وصل دریا شد
سردی ام رفت و فصل گرما شد
فارغم از خودم خدار را شکر
آسمانی شدم خدا را شکر
آمدی و دلم نجات گرف
باز هم مرده ای حیات گرفت
ای حیات مجدد دنیا
دومین یا محمد دنیا
یا من ارجوی آستان لبم
پنجمین رکعت نماز شبم
ای که تنها خدا شناخت تو را
مثل بیت الحرام ساخت تو را
قافیه های بیت ما تنگ است
در مقامت کمیت هم لنگ است
ای نسیم پر از بهار حسین
حسنی زاده تبار حسین
قبله مردم مدینه تویی
حسن دوم مدینه تویی
ای ظهور پیمبر اکرم
حاصل وصلت دعا و کرم
مادرت دختر کریم خدا
پدرت حضرت کلیم خدا
وسط هفته ها برای منی
التماس سه شنبه های منی
سر شب فکر نور تو بودم
فکر شب های طور تو بودم
خواب سجادهٔ تو را دیدم
صبح دیدم کنار خورشیدم
ای نماز پر از قنوت حسن
حاصل چلهٔ سکوت حسن
تو تولای دفترم هستی
قسم نون والقلم هستی
تکیه بر بال جبرئیل زدی
مزرعه داشتی و بیل زدی
بهترین میوهٔ تو ایمان بود
گندم کال تو پر از نان بود
بی تو این حوزه ها کمال نداشت
میوه ای غیر سیب کال نداشت
وقت آن است اجتهاد کنی
بی سواد مرا سواد کنی
وقت آن است منبری بزنی
حرف یک حرف بهتری بزنی
عِلم را باز هم شکاف دهی
در کلاست مرا طواف دهی
اگر علم تو را حساب کنند
زندگی تو را کتاب کنند
علم و اخلاق می شود با هم
آدمی می کند بنی آدم
پر جبریل زیر پای تو بود
گردن آویز بچه های تو بود
میوهٔ بهتر از رطب سیب است
باعث التیام تب سیب است
فاطمه سیب جنت الاعلاست
پس شفای تب تو یا زهراست
چه کسی گفته بی مزاری تو
یا چراغ حرم نداری تو
قبر تو بارگاه توحید است
شمع بالاسر تو خورشید است
چه کسی گفته سایبانت نیست
صحن در صحن آسمانت نیست
عرش که آسمان نمی خواهد
نور که سایبان نمی خواهد
تو خودت سایبان دنیایی
بهترین آسمان دنیایی
مردی از خانوادهٔ خورشید
امتداد غم امام شهید
انعکاس صدای عاشوراست
روضه های غروب مناست
مرد سجاده، مرد نافله ها
مرد شب زنده دار قافله ها
مردی از جنس آیه تطهیر
خستگی های بردن زنجیر
هم سفر با ستارهٔ غم هاست
«کربلا زاده» محرّم هاست
هم نژاد امام بی کفنان
دومین مرد کاروان زنان
راه طی کردهٔ بیابان ها
قدم زخمی مغیلان ها
یاد خون طپندهٔ گودال
خنده های زنندهٔ گودال
زخم بال و پر کبوترها
پا به پای اسارت سرها
غیرت دست بسته محمل
شاهد التماس دخترها
کوچه کوچه؛ گذر گذر، همه جا
هم رکاب صدای حنجرها
برگ سبزی است با نشانهٔ سرخ
کودک زیر تازیانهٔ سرخ
طفل رفته، خمیده برگشته
باغ گل رفته چیده برگشته
آفتاب کمی غروب شده ست
گل یاس بنفشه کوب شده ست
آشنای صدای سلسله هاست
سوزش ناگهان آبله هاست
او که آیینهٔ محرم بود
گریه هایش به رنگ ماتم بود
از ستاره گرفته تا شبنم
از بنفشه گرفته تا مریم
همه محو صدای او هستند
پای مرثیه های او هستند
علی اکبر لطیفیان
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
/* Style Definitions */
table.MsoNormalTable
{mso-style-name:"Table Normal";
mso-tstyle-rowband-size:0;
mso-tstyle-colband-size:0;
mso-style-noshow:yes;
mso-style-priority:99;
mso-style-parent:"";
mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
mso-para-margin-top:0cm;
mso-para-margin-right:0cm;
mso-para-margin-bottom:10.0pt;
mso-para-margin-left:0cm;
line-height:115%;
mso-pagination:widow-orphan;
font-size:11.0pt;
font-family:"Calibri","sans-serif";
mso-ascii-font-family:Calibri;
mso-ascii-theme-font:minor-latin;
mso-hansi-font-family:Calibri;
mso-hansi-theme-font:minor-latin;
mso-bidi-font-family:Arial;
mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
برچسب:
نویسنده: golchin
تاريخ: شنبه
20 مهر
1392 ساعت: 19:30