
گاهی شب که فرا می رسد او بارها و بارها له می شود،خرد می شود، میمیرد و با ملحفه اش خودش را زنده
کفن می کند ولی شب او را خائنانه به سمت صبح قی می کند و پَسَش می زند.
صبح و خورشید، تمام آن چه را که بر او در شب قبل گذشت را لوث می کنند و او مجبور می شود تکه تکه های
شکسته اش را یک جا جمع و به هم بچسباند و سر همشان کند . سایه اش را از دل شب بیرون بکشد.
رل اصلی کابوس دیشبش را بازی و روزی دیگر را تجربه کند.
برچسب:
نویسنده: golchin