خرید بک لینک
زنگ تماشا برگزار نشد چون دبیر ِ مربوطه نیومد... پس دوستان پراکنده شدن...یه سریا دور از چشم معاون اجرایی و معاون پایه... رفتن داخل مدرسه بگردن... نرگس و نگین رفتن سراغ کلاس تاریخ ِ دوما که داخل آمفی تئاتر برگزار میشد...

من و سارا و حنانه و یاسی هم رفتیم کلاس ِ " سواد ِ رسانه ای "

اصن این کلاس خیلی باحاله ! به شخصه اینو از زنگ تماشا و عکاسی و حرفه ای ها و اون یکی که اسمش یادم نیست بیشتر دوست دارم ! جَو ِ باحالی داره...

داشتیم در مورد هوکس صحبت میکردیم ... اسما هم ماژیک برداشت...نکات گفته هامون رو روی پنجره ی اونجا نوشت :دی ... خب ما داخل اتاق مباحثه یا همون دفتر ِ کار ِ نشریه ی اصلی مدرسه بودیم و تخته اونجا نیست خب... چی میمونه؟؟؟؟؟ پنجره ! ( راستی بعدا کسی نمیدونست هوکس چیه و اینا...میتونه فردا اگه المپیاد میاد یا شنبه ازم بپرسه...یا اصلا بهم بگه که بهش توضیحات کامل رو بفرستم )

یه لحظه دبیر گرامی رفت بیرون کنترل اسپیلت ِ اونجا رو بیاره... اسما شروع کرد به کشیدن چهره ی غزل روی پنجره !!! سوژه ای بودا...

غزل :" چشمام چپول نیستن ! "

بعد از چند ثانیه :" عینکم این شکلی نیست !"

بعد از چند ثانیه بعدش... اسما :" دهنش رو درست کشیدم؟؟؟"
یکی از بچه ها :" کشیده تره... "

اسما :" آره دهنش گشاد تره !!!"

و خنده ی حضار ! :)

بعد در مورد ریشه ی کلمه ی هوکس صحبت کردیم که از فعل هوکس پوکس میاد ( hocus pocus ) ... و در مورد هوکس های این چند روز اخیر صحبت کردیم و هوکس هایی که کلا دیدیم مثل دروغ ِ اول آوریل یا همون 13 فروردین...

بعدشم که رفتیم سراغ راه های شناسایی هوکس...

بعد الهه هم نمیدونم چی شد که گفت :" یه اعتقادی هست بین مسیحیا... که یه چیزی به اسم بلادی مری وجود داره... ( مری ِ خون آلود ) ... که میگن اگه یکی بره جلوی آینه و سه بار بگه بلادی مری... بلادی مری ظاهر میشه و چشماشو در میاره ! منم رفتم اینترنت و تحقیق کردم و یه سری فیلم ترسناک گیر اوردم که یه همچنین اتفاقی افتاده... بعدشم با کلی ترس و لرز رفتم جلوی آینه و اینکارو کردم... هنوزم میترسم بلادی مری بیاد سراغم !"

ماها که روی زمین همه نشسته بودیم... از خنده ولو شدیم روی زمین ! کبود شده بودیم از بس خندیدیم ... حالا از اونور دبیر :" اینکارو کردی؟؟؟؟؟؟ اینکارو کردی؟؟؟؟؟؟ بعد ادعات میشه دانش آموز ِ این کلاسی؟؟؟"

ماجرایی بود... بعدشم دبیر گرامی گفت :" حالا اینایی که بهت میخندن...خودشون سر ماجرای پایان دنیا و 23 سمپتامبر... عزا گرفته بودن !"

ماها دوباره خنده ! راست میگه... به قول اسما... پارسال اومده بودیم یه خداحافظی اساسی کرده بودیم و یه سری از سال پایینیا گریه میکردن و کلی کولی بازی !

البته به شوخی...

حالا اینا به کنار... ملیکاش بلند شد که این بار اون بره کنترلو بیاره..چون من و دو سه نفری که جلوی اسپیلت بودیم... فریز شده بودیم ( منم سرما خورده... اصن یه وضعی ! )بیچاره صورتش سمت ما بود...بدون اینکه پشت درو ببینه در رو باز کرد که بره بیرون... همزمان گفت :" در مورد فاطیما توضیح ندید تا بیام "... برگشت سمت در و سکته کرد درجا ! خانم ِ " آ " ( از واحد فرهنگی ) پشت در بود... ملیکا هم تا دیدش شوک شد فکر کنم واقعا یه سکته خفیف زد... ماها خندمون گرفت و شلیک خنده رفت هوا...خودشم هیستریکی خندید و کبود شد بیچاره !

اصلا یه صحنه ی جالبی بود... خانم آ هم گفت :" حالا خوبه من بودم...آقای رستمی بود چجوری میشدی :) "

ماها خنده دوباره...

حالا بحث کشیده شد سمت اینکه بچه های سواد رسانه ای ِ پارسال... یه هوکس درست کرده بودن توپ ! اصن عالی ! فوق العاده !

بعد مثلا موضوع هوکسشون درمورد ِ " آقای دکتر صادق ِ سپاس بــ ــسری " بود ! ( خودشون هویجوری این اسمو درست کردن....اصن وجود نداره این شخص ! بعد ده تا وبلاگ درست کرده بودن که خبرهایی رو در مورد این شخص گذاشته بودن داخلش...به عنوان ِ لینک ِ منبع هم... آدرس وبلاگ بعدی رو دادن... مثلا وبلاگ 1 آدرس وب 2 رو داده بوده... دومی سومیو... سومی چهارمیو... و همینطور بعدی !

کلی هم مطالب ِ در هم برهم و بدون ِ منطق نوشته بودن... اصن فاجعه ها ! مثلا گفته بودن در سوربن و هاروارد درس میخونده این فرد...اونم همزمان ! ملت هم کل مطالبشون رو باور کرده بودن ! آخه آیکیو ها... سوربن یه جاست... هاروارد یه جا... این سوربن اصلا دانشگاه علوم انسانیه !

خداااااااااا

با کلی صحبت های دیگه... حتی مستند هم درست کرده بودن در این مورد... تقدیر نامه و تندیس هم همینطور ! حسابی ملت رو سر کار گذاشتن ! حتی داخل مدرسه ی خودمون هم این هوکس رو راه انداختن !

کلی خندیدیم سر این ماجرا و زودباوری ِ مردم !

امروز عالی بود ! بی نظیر ! والسلام !

+ ماجرای آزمایشگاه شیمی ِ امروز :)

+ هنوز نتونستم عکسا رو آپلود کنم !

+ جمله ی این پست :


بیخیال ِ نارفیق بودن بعضیا !


+ عکس این پست :


برچسب: نویسنده: golchin تاريخ: چهارشنبه 17 مهر 1392 ساعت: 19:02

صفحه بندی