امروز ۱۳ مهر روز بیست و چهارمین سالروز درگذشت مادر بزرگم است . مادربزرگی داشتم مثل برگ گل با روسری سپید که زیر چانه اش با سنجاقی آراسته به نگین فیروزه می بست . دستهای نازکش به لطافت برگ گل و چهره ای سپید و صورتی به مهربانی پرستوها مادرم پدرم ... - وقتی که پرستوی جانش به پرواز درآمد جسمش را در آغوش کشیده بودم صبح روز شنبه ای مثل امروز و باهم قدری نان و پنیر خورده بودیم که پرواز کرد . از آغوش سردمن پرکشید و رفت تا همیشه ها
و چه داستانهای زیبایی می گفت برایم : اما مادر مادرم داستان گوی بسیار توانایی بود بی شک داستان گویی او قلم به دستم داد یاد او هم که برگ گل زندگی ام بود شاد و خاطرش همواره جاوید
گنجشک و آتش ... حکایت از این قرار بود که ...
برچسب:
نویسنده: golchin
تاريخ: شنبه
13 مهر
1392 ساعت: 12:44